محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
97
مجمع الانساب ( فارسى )
كرد جملهء ملك و اولاد او در سر آن استبداد شد . فى الجمله باز سر قصه شويم . و اين سلجوق تركمان را چهار پسر بود : يكى اسرائيل ، يكى ميكائيل ، يكى موسى و يكى يونس . و اسرائيل كه پسر مهتر بود آن بود كه سلطان محمود او را بگرفت و در بند بمرد . و چون تركمانان و برادران اسرائيل آن پيغام بشنودند كه يعنى شما كه برادرانيد از طلب ملك نايستيد ايشان آن حيلت ساختند و حاليا قومى بىاندازه بدان بهانه خود را به خراسان انداختند و سلطان محمود هر چند كوشيد از عاج « 1 » ايشان صورت نبست و در آخر كه روزگار سلطان مسعود بود خود خوارزم را به استقلال فرو گرفتند و تا وقتى تدبير مىكردند و لشكر از پس لشكر برمىنشاندند كه خراسان را اكثر فرو گرفتند و سلطان مسعود به نفس خود حركت كرد و در بيابان ميان سرخس و مرو آنجا كه نزديك حصار دندانقان است مصاف داد و شكسته شد . ايشان چون مسعود را هزيمت دادند به يكبارگى شعار سلطنت آشكارا كردند و همهء بلاد خراسان و بست و بعضى از عراق فرو گرفتند و جمعيتى ساختند چنان كه نشان صاحبدولتان باشد و همهء برادران و برادرزادگان و اميرزادگان به هم نشستند و تدبير كردند و گفتند ما را پشت به همديگر بايد كردن و با هم متفق شدن تا دشمن بر ما چيره نگردد و اين كار بزرگ كه ما از جاى برگرفتهايم استحكام پذيرد . بدين معنى با يكديگر بيعت كردند و اول كارى آن كردند كه به اتفاق نامهاى نبشتند به دارالخلافه به حضرت امير - المؤمنين القائم بامر اللّه كه ما قومى بوديم همه ايل و مطيع اميرالمؤمنين و مالگزار و خدمتكار و به هيچ وقت از ما گناهى صادر نگشت . برادرى داشتيم بزرگ كه امير و سرور ما بود سلطان محمود او را بيگناه بگرفت و محبوس كرد با چند تن از اكابر تراكمه تا ايشان در حبس نماندند . و چون محمود درگذشت و پسرش مسعود بنشست او مردى بىاستعداد بود و به شرايط جهاندارى قيام ننمود و به لهو و طرب مشغول گشت . اهالى اين مملكت از ما خواستند تا به حمايت ايشان درآييم و ايشان را از دست جور اين قوم خلاص كنيم و كار مسلمانى را رونقى با روى كار آوريم . واجب بود صورت اين حال با حضرت خلافت نمودن تا بناى اين كار به حكم و مشورت و استصواب رأى اميرالمؤمنين باشد . پس چون اين نامه كسيد شد مملكت
--> ( 1 ) . ازعاج ( به كسر اول ) به معنى از جا بركندن است .